20 ماهگی
واااای ٢٠ ماه تمام من فدات بشم اخه چرا اینقدر تند تند داری بزرگ میشی من قبول ندارم فرشته من اینروزها با اینکه حسابی منو درگیر خودت میکنی یه وقتایی واقعا کم میارم ولی از حس اینکه چقدر عاقلتر شدی چقدر بیشتر حرفهام رو میفهمی و میتونی بالاخره یه جورایی منظورت رو بهم بفهمونی خیلی لذت میبرم خییییییلی ااااخ که هنوزم بغل کردنهای محکمت ادامه داره .... بوسه های ییهویی .... ناز و ادا که من همشون رو مادرانه و عاشقانه دوست دارم کلمه های جدید برامون میگی مثلا شتر که لبات رو غنچه میکنی و میگی شوشو اسب که میگی اس خرگوش که میگی اتوش ماهی که میگی مایی و خیلی ...
نویسنده :
مامي گل
12:47
باران و نیکی
یه روز به ظاهر افتابی خواستیم با دوستامون که همسایمون هم هستن بریم قدم بزنیم که فهمیدیم گول خوردیم و هوا بسی سرد بود ولی در کل با 2 تا فرشته مگه میشه به ادم خوش نگذره ...
نویسنده :
مامي گل
12:45
پدر و دخمل
دومین شب یلدا
سلام به روی ماهت امسال دومین یلدا بود که در کنار ما بودی فدات شم امسال رفتیم دربند خونه بابابزرگ و مامان بزرگ و یلدا رو اونجا گذروندیم البته خاله سحر اینا هم بودن و حسابی با نیما و نیوشا خوش گذروندی قربونت برم ما که جز خوردن اجیل و هندونه و انار و حرف زدن و تماشای شما وروجکها به کار دیگه ای نرسیدیم هههههه دوستت دارم ...
نویسنده :
مامي گل
17:04
باران و بازی
از اول صبح هم من سر حال هستم هم تو حسابی خوابیدی و سر حالی پس امروز حسابی خوش میگذرونیم بعد از صبحانه و خوردن اهن اومدی سراغم و گفتی پشو خوب با هم رفتیم تو اتاقت و انگشت اشاره کوچولوت رفت به سمت قفسه کتابها پس می می نی حالا تمیزترینی رو برداشتم و تو هم بدو بدو دنبالم اومدی و نشستی رو مبل برات خوندمش وقتی کتاب رو میخونم ازم میگیریش و بازم ورق میزنی انگار داری عکسها رو مرور میکنی بعدش کمی بازی کردی با این ( به قول خودت ان ان ) بعدش رفتیم سراغ حلقه های هوش و کلی باهاشون بازی کردیم و در سطح خونه پخش شدن که عکسی از این مرحله در دست نیس...
نویسنده :
مامي گل
15:03
دم موشی
فقط یه مادر میفهمه که وقتی دخملکش موهاش بسته میشه چه حالی داره با همین دم موشیت دلم رو میبری در ضمن هنوزم عاشق خاموش و روشن کردن لامپی ...
نویسنده :
مامي گل
13:06
19 ماهگی فرشته خونه ما
19ماهگیت مبارک فرشته من چقدر خوردنی و خوشمزه هستی واسم فقط خدا میدونه این روزها حرف زدنت خیییلی نمکی شده مخصوصا پاشو گفتنت که منو میکشه میخوام تا جایی که میتونم فشارت بدم بعضی وقتا واسه دوباره شنیدنش خودم رو میزنم به اون راه و تو دوباره و دوباره میگی پشو با کسره و بعضی وقتا هم همراه پشو گفتن از پشت ادم رو هل میدی ای موشموشک بهت میگیم عسل کیه و تو میزنی به سینت و میگی من من فدات بشم وااای که واسه محکم بغل کردنت میمیرم دستات رو دور گردنم حلقه میکنی و لپت رو محکم میچسبونی به صورتم ااااخ که چه کیییفی داره با عروسکهات خییلی بیشتر از قبل بازی میکنی زرافه که ه...
نویسنده :
مامي گل
13:02
تولد بابایی
عزیز دلم این دومین تولد بابایی بود که تو هم به جمع سورپریز کننده ها اضافه شده بودی کلی براش نانای کردی و دست زدی مرسی عزیزم قربونت برم منتظر روزی هستم که واسه بابایی یه نقاشی بکشی و از من بخوای برات زیرش یه جمله عشقولانه بنویسم همراه یه ماااااچ خوشمزه تقدیمش کنی که فکر کنم بهترین کادو واسه بابایی باشه خیییلی دوستت دارم اینم یه عکس واسه یادگاری های تو ...
نویسنده :
مامي گل
12:28
سومین شمال
قربونت برم واسه سومین بار رفتیم شمال اولین بار که 6 ماهه بودی و سه نفری رفتیم که خیییلی دخمل خوبی بودی و تو راه میخوابیدی و خیلی خوش اخلاق بودی دومین بار هم یکساله بودی که با نیکی جون و مامان و باباش رفتیم اون دفعه هم خییییلی خوش گذشت و با بودن شما 2 تا فرشته حسابی ماجراهای خنده دار داشتیم از گریه و غذا خوردن و تعویض پوشک بگیر تا خوابهای نوبتی شما قربونت برم خییییلی خوش سفر هستی در کل و ایندفعه که 18 ماهه بودی و باز هم 3 تایی رفتیم و حسااااابی خانوم بودی و از دیدن دریا کلی ذوق کردی اخه سری قبل هنوز راه نمیرفتی و نتونسته بودی خوب باهاش ارتباط برقرار...
نویسنده :
مامي گل
13:24










